سوشیانسسوشیانس، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

من و نی نی (سوشیانس من )

یک ماه مونده (30 روز)

1391/11/6 21:56
نویسنده : نیرا
1,744 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نی نی فقط یک ماه مونده که پیش ما بیای که امیدوارم به خیر و خوشی بگذرهماچ . امروز صبح زود که باز از شدت درد، پا شدم تا کمی روی صندلی بشینمآخ ، متوجه شدم که بر عکس روزای دیگه تکون نمی خوری ،دستمو رو شکمم گذاشتم ،پاهامو جمع کردم ، لبه تخت نشستم ، روی تخت نشستم ، پاهامو صاف کردم ، خلا صه هر کاری که تو خوشت نمی یاد و فوری عکس العمل نشون میدی رو امتحان کردم ولی دریغ از یک تکون ،یک لرزش ،بدجورترسیدم نگران،شکمم سرد شده بود ،یخ کرده بود ،ترسناک شده بود ، زدم زیر گریهگریه خدایا نی نی من چی شده ؟ بابا روی کاناپه توی  هال خوابیده بود خواستم بیدارش کنم بریم بیمارستان ،اما قبلش دویدم و دو تا قند خوردم ،لرزش کوچیکی احساس کردم سونو کیتو برداشتم و گذاشتم رو شکمم صدای قلبت میومد کمی اروم شدم ولی باز هم راضی کننده نبود دوباره رو تخت نشستم این دفعه یک لگد اروم زدی خدایا چه خوب بودلبخند ،پا شدم چای شیرین خوردم حرکاتت بیشتر شد و خیال من راحت . تاحالا این طوری خوابت سنگین نبود مامانی ،نصف جون شدم ، دیگه مامانو نترسون . امروز هم از صبح داره برف می باره هوا بد جوری سرده و ما خونه نشین شدیم . مگه برف باعث بشه که من این ماه اخری از خونه بیرون نرم خجالتو یک کم به کارای دیگه برسم ،امروز یک مقدار کمدتو چیدم ( چه کیفی داشت ) و روی تابلوهات کار کردم ، اخرهم کمرم به شدت درد گرفت و خوابیدم تا بابایی اومد و به مناسبت منفی یکمین ماهگرد یک کادوی خوشگل واسه نی نی و مامان نینی خریده بود هورا هورا تاباشه ازاین کادو ها باشهلبخندتشویق

 

 

 

 

 29 روز (91/10/8)

کوچولو امروز من و بابا لباسها و حوله هات رو شستیم تا کم کم ساکتو ببندیم و بیایم دنبالت .بهش دقیق که فکر می کنم خیلی بامزه است این کار لباس و شال و کلاتو می ذاریم تو ساک می ریم بیمارستان و با تو برمی گردیم خونه .

28 روز (91/10/9)

نی نی خوشگل ،امروز مامانی یک خرابکاری کرد موقع اتو زدن سرهمی خوشگلت عکس روی لباست چسبید به اتو و رنگش مالیده شد به بقیه لباس .خیلی ناراحتمناراحت .

 

27 روز (91/10/10)

نی نی من،امروز رفتیم ازمایش برای بانک خون بند ناف  .عزیز مامان بدون که مامان همیشه دوستت داره و همیشه کنارته ماچ

 26 روز (91/10/11)

نی نی مامانی ، از امروز دوتایی با هم جشن می گیریم و لحظه شماری می کنیم تا تو بیای. دیشب تخت وکمدت با یک تاخیر یک ماهه اومد .کم کم اتاقتو اماده می کنم و چشم به راهتم .ماچماچماچ

25 روز (91/10/12)

نی نی عزیزم،امروز رفتیم و جای خرابکاری مامان یک سرهمی دیگه برات خریدیم .یک بسته جغجغه هم خریدیم تا باکمک اونا بیشتر سرو صدا راه بندازی شیطونک مامان .دوستت دارمماچ

شب هم رفتیم دکترو گفت همه چی خوبه ،فقط متاسفانه یک ازمایش قند دیگه نوشت و هر چقدر مامان چونه زد که تا به حال 3بار ازمایش دادم حتی هفته 28 و همه خوب بوده قبول نکردو گفت ماه اخر هم لازمه و قیافه مامان این طوری شدناراحت

24 روز (91/10/13)

نی نی خوشگل ،با نزدیکتر شدن به روزای اخر استرس من هم زیاد شده از صبح تا شب توی اینتر نت دنبال هر مشکلی که برای جنین و نوزاد ممکنه پیش بیاد می گردم ،دست خودم نیست بد جوری نگرانم نگرانخدایا به تو می سپارم

 23 روز (91/10/14) اخرین روز ماه هشتم

عزیزمامان ،از فردا وارد ماه نهم می شیم .هشت ماهه که تو عزیز مامان با منی چه خوب بود ،چه خوب هست و انشالله خوب می شه روزای بعد ازاین ، روزایی که من و تو همیشه با همیم پسر گل مامان ، خدا خودش تو رو برام حفظ کنه ماچماچ

22 روز (91/10/15)

نی نی طلا ، امروز جمعه است و بالاخره بایک تاخیر دو ماهه موفق شدیم کمی از اتاقتو بچینیم و عکس بگیریم . 

21 روز (91/10/16)

امروز از صبح سرگرم کارهای اتاقت بودم ولی نمی دونم چرا تموم نمیشه ،شب هم که نوبت سونوگرافی داشتیم رفتیم شکر خدا همه چی خوب بود وزنت 2530 بود که دکتر گفت احتمالا تا تولدت به 3150 میرسی خوبه با این که زوذتر به دنیا می یای کم وزن نیستی خدارو شکر ماچ

 20 روز (91/10/17)

کوچولو سلام ،امروز مامان جون اومد خونه ما و کلی از کارای تو رو انجام داد ، شب هم با هم ساکتو(چمدونتو) بستیم ، فکر کنم به اندازه یک ماه برات وسایل برداشتمنیشخند 

19 روز (91/10/18)

نی نی ناز من امروز بالاخره عکس وسایلتو گذاشتم تو وبلاگت تشویق،اما از اونجا که قالبت صفحه بندی نداره وهیچ کس هم تا به امروز نتونسته برای قالبهای بلا گفا صفحه بندی در ست کنه ،به مشکل برخوردم وهمه چی به هم ریخت . واسه همین فعلا مجبور شدم از قالب زاپاسی که برات درست کرده بودم استفاده کنم . شب هم قراره اتاق خودمونو واسه اومدن تو نی نیه ملوس به یک مهمونی طویل المدت اماده کنیمماچ 

18 روز (91/10/19)

عزیز مامان ، امروز از صبح داریم خونه رو تمیز می کنیم که فردا هم ادامه داره،بعد هم با بابایی رفتیم خرید ،و شرمنده برای اولین بار مربوط به شما نمی شد هر چند غیر مستقیم باز هم ربط داشت ، جالبه که دیگه در هر گوشه ای از زندگی ما رد پای نیومده شما دیده می شه . الان هم که به خواست بابا اهنگ لالایی رو گذاشتم وباید بگم خیلی خوشحالیم که داری می یایلبخندماچ 

17 روز (91/10/20)

سلام پسر گل مامانماچ،روز به روز نزدیکترمی شیم به روز اومدنت ولی نمی دونم چرا می ترسمنگران دلم می خواد این روزا بیشتر طول بکشه از هر چیز غیر منتظره می ترسم نگران، از این که زردی داشته باشی می ترسم نگران، از این که نتونی شیر بخوری می ترسمنگران ، ازاین که گریه کنی می ترسم نگران، از این که بی تابی کنی و من ندونم چی می خوای می ترسم نگران،خدایا به نی نی من سلامتی و تندرستی و به من قدرت بده، خدایا خواهش می کنم همه چیز به روال عادی باشه تا من بتونم بعد از این همه استرس وقتی بغلش کردمبغل اروم شملبخند، همه چی از یادم بره، خدایا خواهش می کنم

 16 روز (91/10/21)

موش موشک من سلام ماچ،امروز هم یک سری از کارهای خونه رو انجام دادیم دلم می خواد همه چی واسه اومدن تو مرتب باشه. راستی سه شب پیش 18/10 یک اتفاق جالب افتاد شب تو اتاق نشسته بودم که یک دفعه یک قاصدک کوچولو اروم اروم اومد وروی زمین نشست ،خیلی تعجب کردم تعجباین موقع سال ،توی شب زمستونی ،پنجره بسته اتاق ، از کجا اومده بود ؟یادمه کوچیک که بودیم  بچه های همسایه می گفتند قاصدکا هم دختر پسر دارن و من مطمئنم این قاصدک کوچولو یک پسر کوچولو بود که مژده اومدن نی نی منو می دادتشویق ، قاصدکو برداشتم تو جعبه انگشترم گذاشتم ولی متا سفانه امروز که مامانی وخاله کشوها رو تمیز می کردن در جعبه باز شده بود و قاصدک من گم شده بود ،ولی اشکالی نداره به هر حال خاطره خوبی شد برای منماچبای بای. 

 15 روز (91/10/22)

نی نی طلا ،امروز هم مشغول اماده کردن خونه واسه اومدن تو پسر گل بودیم ماچ

14 روز (91/10/23)

نی نی، الان ساعت 8 صبحه و تو دقیقا 8 ماهو ،8 روزو 8 ساعتته در ضمن امروز سالگرد ازدواج مامان و باباست خیلی تقارن جالبیه مگه نه تشویقماچ

 13 روز (91/10/24)

نی نی نازماچ، امروز صبح زود (حدود ساعت 4) که توی اتاق قدم می زدم به این فکر می کردم که دقیقا دو هفته دیگه این اتاق دیگه سوت و کور نیست ، من تنها نیستم که صندلی بذارم کنار پنجره و بیرونو تماشا کنم و فکر کنم که ماشینهایی که اون موقع رفت وامد می کنند هر کدوم کجا ممکنه برن ، یا تو اتاق بالا پایین برم و به تو و روزای اینده فکر کنم متفکر، دیگه انشالله تو کنارمی ، پیشمی ، با هم می خوابیم و بیدار می شیم ، اگه مامانی تنهایی هم بیدار شد می شینه بالاسرتو نفساتو می شمره عزیز مامان ، باورم نمی شه داری می یای . امروز صبح هم بابا رفت به بیمارستان سر زد و گفتند که شب اون هم می تونه بمونه و بابایی خیلی خوشحال بودنیشخند می گفت تو شب بخواب من و نی نی با هم هستیم ، من هم خوشحال شدم چون اون که باشه خاطرم جمع تره خلاصه فعلا همه چی روبراهه عزیزم ، منتظرتیم منتظرماچبای بای.

12 روز (91/10/25)

نی نی  ملوس سلامماچ ،چطوری مامانی ؟ دو سه روزه دوباره خیلی لگد میزنی،دیشب یک اتفاق بامزه افتاد یک دفعه دیدم پهلوم قلمبه و سفت شده خیلی ترسیدم به بابایی گفتم وای پهلوم چی شده و دونفری یک دفعه باهم  دست گذاشتیم روی پهلوم که ببینیم چیه ؟ نگو پای تو کوچولو بوده و تو فوری پاتو پس کشیدی خجالتکاملا احساس کردم ،نازی خیلی دلم سوختناراحت ، هیچ وقت پات به اون ورا نرسیده بود فکر کنم دیگه جات خیلی تنگ شده مامانی،دیگه چیزی نمونده این چند روزو هم تحمل کن.اما از امروز، بعد از ظهر مامان جون و بابا وفا و خاله مونا اومدن دیدن تو ،فکر کنم هیچکس به اندازه مامان جون بی تاب اومدن تونیست منتظرمی گه 3ماهه ثانیه شماری می کنم ، خوش به حال نی نیماچقلب.

 11 روز (91/10/26)

موش موشک من سلام ماچچطوری؟امروز مامان بد جوری گرفتار بود و نتونست زیاد به کارای کوچولو برسه متاسفمخجالتقلب 

10 روز (91/10/27)

خوشگل مامان ماچاز صبح گیج و ویجم همش خوابم انگار 10 سال کمبود خواب دارمخمیازه ، امشب رفتیم خونه مامان جون ،خیلی خیلی مشتاق اومدن توئه قلبو فکر کنم تو هم بیای خیلی اونو دوست داشته باشی قلب. فردا هم باید برم دکتر ، جز این بار یک دفعه دیگه باید برم و بعدش هم انشالله نی نی می یاد بغل مامانش بغلتشویق

 9 روز (91/10/28)

سلام عزیز مامان ماچ، امروز صبح رفتم دکتر شکر خدا همه چی خوب بود ،دکتر پذیرش بیمارستان رو هم نوشت وگفت که دیگه لازم نیست برم پیشش. فقط یک چیز ی هست که از صبح دلم گرفته ناراحتو اون این که باید 2 بهمن 3تا امپول بتامتازون بزنم و این باعث می شه که تحرک تو کم بشه خیلی ناراحتمناراحت ،یعنی فقط 3 روز دیگه لگداتو حس می کنم. هنوز وجودتو از نزدیک درک نکردم اما می دونم اونقدر بزرگ و لذت بخش و شیرینه که همه چی رو تحت تاثیر قرار می ده اما روزای بارداری هم با همه سختیش حال وهوای دیگه ای داشت مخصوصا تکون خوردنای تو نی نی ناز که از اولین دفعه ای که حس کردم حال من رو تو اون روزای بد عوض کردلبخند .اما از کارای امروز شیشه شیر و پستونک و ... رو شستم تا واسه بیمارستان حاضر باشه . متاسفانه هنوز تخت وکشوت بوی رنگ میده ونمی تونم اتاقتو مرتب کنم و وسایلتو بچینم هر چی رو که هم چیده بودم دوباره جمع کردم، هی اتاقو گرم می کنیم وهی در وپنجره رو باز می ذاریم اما نمی شه کاش تابستون بودافسوس یا من هم سرویس اماده خریده بودم حتی به سرم می زنه که برم یکی دیگه بخرم تو این یک هفته ولی مطمئنم چیزیکه بخوام پیدا نمیشه ، گهواره هم هنوز مرددم چی بخرم  وای نی نی چرا همه چی این طوری شده سوال؟اماباز هم خوبه چون تو داری می یایماچقلب

 8 روز (91/10/29)

نی نی ناز و ملوس من ماچ،امروز جمعه بود و من وبابایی رفتیم بیرون روی کوههای طرقدر تا چند تا عکس یادگاری از این اخرین روز ها بگیریم . و قرار گذاشتیم در اولین فرصت انشالله با تو برگردیم و همون عکسها رو تکرار کنیم (نی نی توی دل ، نی نی بیرون دل)

 7 روز(91/10/30)

سلام نی نیماچ ،امشب با بابا تصمیم گرفتیم وسایلتو بچینیم هر چند که اتاقت هنوز بوی رنگ می ده ناراحتولی چاره ای نیست می ترسم تو به دنیا بیای و وسایلت هنوز ولو باشه و مامانی امشب یک هزار پای خوشگل هم برات خریدماچبای بای

6 روز (91/11/1)

نی نی خوشگل سلامماچ، دیشب از بس درد داشتمآخ اصلا نتونستم بخوابم و صبح هم از خستگی هی اینور افتادم هی اونور ، از ترس این که زودتر به دنیا بیای ساکتو کامل کردم تا خیالم از اون بابت راحت باشه لبخند. شب  هم با بابا رفتیم یک گهواره برات خریدیم تا زمانی که تختت بوی رنگ میده از اون استفاده کنی ،خیلی خوشگله ابیه و خیلی هم راحت به نظر می یاد امیدوارم توش راحت بخوابی ، یک عروسک زرافه بامزه و یک فوم حمام هم به توصیه یکی از مامانهای بهمنی خریدیم برات که تو حمام مشکل سر خوردن نداشته باشیم انشالله ماهی کوچولوی من.

 5 روز (91/11/2)

نی نی عزیزم ،امروز از صبح دلتنگ بودمناراحت چون قراربود امپول بتا متازون بزنم وبعد از اون تحرکت کم میشد از این که دیگه لگد نزنی خیلی دلم می گرفتدل شکسته ،واسه همون گذاشتم واسه شب تا باز هم استفاده کنم از تکون خوردنای شیرینت، شب با بابا رفتیم وامپول زدیم ولی خوشبختانه فعلا که چند ساعت گذشته فعالیتت کم نشدهلبخند وخدا کنه که خیلی کم نشه که خیلی دلم میگیره. صبح تشکتو انداختم تو گهوارت بد نبود فقط یک کم بزرگ بود ولی یه مقدار بوی رنگ گرفته بود دیگه دارم دیوونه می شمکلافه حالم بد می شه حتی وقتی بهش فکرمی کنم. الان حتی حسرت همون تخت خوابای رنگی معمولی رو می کشمافسوس شیطونه می گه بزن به سیم اخر و همین دو سه روزه همه چیزو عوض کن شیطان نی نی تو کمکم کن قلبماچبای بای

 4 روز (91/11/3)

نی نی من سلام ماچ، امروز از صبح یک کم مامان دلش گرفته ناراحتلبخند،خدا خودش کمکمون کنه که این روزای اخر حالمون بد نشه .بعداز ظهر هم موهامو رنگ کردم وبعد هم با بابا رفتیم دنبال سرویس تخت وکمد گشتیم که دیدیم چیزی پیدا نمی شه و قرار شد فعلا بوی رنگو تحمل کنیم . وبعد هم رفتیم دنبال فرش و لوستر و عروسک که توی فرش هنوز مامان مردده چه رنگی بخره سوالچون ممکنه بزودی اتاقت عوض شه ولی دو تا عروسک خوشگل موشگل برات خریدیم رنگی رنگی و عروسکای تیره تو جمع کردم می خوام فضای اتاقت شادتر بشه تشویق. خوشبختانه همچنان لگد می زنی و مامان رو از نگرانی در می یاریلبخند .در ضمن خاله افسون هم امروز اومد مشهد و فردا می یاد  پیش ما خلاصه که همه تو فکرند الا مامانخنثی چون با عرض معذرت اگه فکر کنم از اضطراب وترس می میرم نگران، خودمو زدم به اون راه انگار که چند ماه دیگه می خوای به دنیا بیای ماچبای بای

3 روز (91/11/4)

نی نی سلام ماچ،امروز از صبح خونه تمیز می کردیم واتاقمونو اماده کردیم واسه مهمون کوچولو ، شب هم خاله ها و مامان جون اومدند  بابایی هم رفت تشک گهوارهتو سفارش داد و من هم تا اخر شب برات روکش درست کردم و خلاصه همش در جنب وجوشیم به خاطر نی نی ناز نازیچشمک

2 روز (91/11/5)

نی نی ملوس و خوشگل ماچ،امروز هم همه دنبال کارای تو نی نیه نازیم ،مامان جون از صبح اومده خاله افسون و خاله مونا هم ظهر اومدند ، راستی امروز تولد بردیا جونه ماچکه نشد براش جشن بگیرن ناراحت، و موند واسه هفته بعد که تو هم هستی چه خوبلبخندتشویق .  

1 روز (91/11/6)

نی نی سلام ماچ،امروز جمعه است ، و اخرین روزیه که تو نیستی ،هستی ،اما پیدا نیستی قایم شدی تو شکم مامانی . فکر می کردم خیلی دلم بگیره این روزا که می خوای از شکم من در بیای ، اما ارومم لبخند، ازفردا دیگه همه چی عوض میشه ، شبا دیگه مامانی تو اتاق تنها نیست هر چند الان هم نبود تو بودی باهام،اما اینبار می یای بغل مامانبغل باهم رودر رو صحبت می کنیم و از پنجره بیرون رو نگاه می کنیم باهم حرف می زنیم تازه جالبش اینجاست اینبار تو بیدار شی همه رو بیدار می کنی مثل من اروم و بیصدا نیستی باهم بابایی رو هم بیدار می کنیم چشمکهر کی دیگه هم باشه بیدارش می کنیم نیشخند، همسایه ها رو هم بیدار می کنیم خیلی خوبه ها هاخنده .روزا هم باهم بازی می کنیم شلوغ پلوغ می کنیم دیگه مامان تنها تو اینترنت الکی بالا پایین نمیره ،باهم می ریم دردر خلاصه خیلی خوبه خوشگلی ، نی نی داری می یای باورم نمی شه خوشحالم تشویققلبلبخندانشالله سالم و خوب و خوش باشی خدایا به تو می سپارم چند ساعت دیگه مونده کمتر از 12 ساعت ........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

nira
8 دی 92 22:49
عزیزم چه روزای قشنگی بود